شارژ ایرانسل

فال حافظ


معرفی کتاب 

 

این وبلاگ برای معرفی کتاب ایجاد شده است

 
 
خوش آمد گویی
 
سلام،کتاب هایی که در این وبلاگ معرفی شده حاصل مطالعات این بنده ی حقیر بوده،از آن جایی که خودم همیشه در یافتن کتابی مفید و باب میل دچار مشکلاتی بوده ام ،امیدوارم  معرفی این کتاب ها خوانندگان این وبلاگ را از آشفتگی و سر درگمی یافتن کتاب های مورد نظرشان برهاند. 



 
  نوشته شده توسط نرجس قاسمی در جمعه 28 مهر1391

 




 
 
ملخ های حاصلخیز
 


ملخ های حاصل خیز
اکبر اکسیر
چاپ چهارم بهار1392
تیراژ:2200
قیمت:49000 ریال
انتشارات مروارید


علائم

ورود ممنوع
دور زدن ممنوع
بوق زدن ممنوع
پارک ممنوع
گردش ممنوع
به تهران خوش آمدید!


سیلان

مهمان که می رسد
مادر از خجالت آب می شود
پدر،در صد درجه به جوش می آید
سماور می چاید
قند بالا می رود
کاشف السلطنه-قاچاقچی معروف چای!-
با احمد و محمود وارد می شود
و کارخانه های چای لاهیجان
یک به یک کلوچه می شوند!


سوء سابقه

اوایل خلقت
پدربزرگ
یک بار اشتباه کرد
مسجد محل
هنوز هم به ما
تاییدیه نمی دهد!


کمدی پلاستیک

ساعت از 9 شب گذشته است
پای تیر برق
گربه ها جوک می گویند
و کیسه های زباله
از خنده می ترکند!


آلبوم خانوادگی


خدا رحمت کند
نور به قبرش ببارد
عفریته!
جوانی کجایی؟
الهی که گور به گور شی!
قیافه را برم!
آی قوقولی مقولی!


نوشدارو

خدا برای ابراهیم
گوسفندی فرستاد
اسماعیل زنده ماند
کاش برای رستم هم
گور خری می فرستاد
(یا این که سهراب خریت نمی کرد
و کارت شناسایی اش را
زودتر رو می کرد!)


سیمرغ پر کنده

گوزن ها که سوختند سینمای فردین را قسمت کردیم
چاقوی قیصر را آب کشیدیم،از کرخه تا راین گریستیم
گاو را در مهمانی مامان سر بریدیم
با لاک پشت ها پریدیم سفر قندهار رفتیم
سگ کشی کردیم گال گرفتیم،خانه ای روی آب ساختیم
برگ خرما گرفتیم،خرس آوردیم
با این حال هنوز از گیشه صدای فردین می آید:
شب عید است و یار از من چغندر پخته می خواهد!



:: موضوعات مرتبط: مجموعه شعر، طنز، ملخ های حاصلخیز(اکبر اکسیر)
 
  نوشته شده توسط نرجس قاسمی در جمعه 29 فروردین1393

 




 
 
پسته ی لال سکوت دندان شکن است
 



پسته ی لال سکوت دندان شکن است
اکبر اکسیر
چاپ ششم 1391
تیراژ:2200
انتشارات مروارید
قیمت:44000 ریال


ایران ناسیونال

سال ها پیش
پدر را
با رادیو جیبی اش به خاک سپردیم
هنوز هم
صدایB.B.C
از خاک گور می آید!


ملک الشعرا

آبراهام سفید،بردگان سیاه را آزاد کرد
ماندلای سیاه،اربابان سفید را
شاعران اما،تمام رنگ ها را
من نه آبراهام نه ماندلا
می خواهم شاعر صلح باشم
ستایشگر آزادی
من عمری در آرزوی بهار آزادی ام
-طرح جدید هم پذیرفته می شود!-


جلال

نه قمار باز بود نه بیگانه
سوء تفاهم او را کرگدن کرد
مدیر مدرسه ای مدام در دید و بازدید
می گویند تا روزی که در خدمت روشنفکران بود
-پیرمرد چشم ما بود-
از روزی که از غربزدگی و خیانت روشنفکران گفت
در یک ارزیابی شتابزده
خسی در میقات شد!
این است رنجی که می بریم


اعتراض

من دیگر نمی خواهم خجالت بکشم
آخر چرا باید خجالت بکشم
من هرچه می کشم از خجالتی بودن می کشم
لعنت بر پدر و مادر آدم خجالاتی...
این ها را مردی می گفت
که سر چهار راه ایستاده می...
(خجالت می کشم بگویم چه می کرد!!)


لوح فشرده

شعر خواندم نشنیدید
کتاب زدم نخریدید
فرستادم نخواندید
برای مصاحبه هم که نیامدید
پس مادر...ها
اینجا،سر مزارم چه می کنید؟!


اخطار
 
ازآجیل سفره عید
چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند،خورده شدند
آنها که لال مانده اند،می شکنند
دنداساز راست می گفت:
پسته ی لال!سکوت دندان شکن است!


کانسر

مادر شیر بود
دیر کرد
از اتاق عمل که برگشت
پستان حذف شد
از شیمی درمانی که آمد،موی سر
جراح معتقد بود
در ادبیات ما
زلف و پستان واژه های ممنوعه است
مادر واقعا شعر بود...




:: موضوعات مرتبط: مجموعه شعر، طنز، پسته ی لال سکوت دندان شکن است (اکبر اکسیر)
 
  نوشته شده توسط نرجس قاسمی در جمعه 22 فروردین1393

 




 
 
امیر گل ها
 

امیر گل ها(نگاهی نو به زندگی و شخصیت امام علی علیه السلام)
مولف:حسین سیدی
ناشر:انتسارات اشکذر
ناشر همکار:نسیم اندیشه
نوبت چاپ:اول-1391
شمارگان:2000 نسخه
قیمت:5000 تومان


فصل اول:خویشتن
فصل دوم:خدا
فصل سوم:دیگران
فصل چهارم:طبیعت



از پیامبر شنیدم که می فرمود:ای علی!تو در میان امت من،به سان سوره ی توحید [والا مقام] هستی.کسی که تو را با دلش دوست بدارد،گویا یک سوم قرآن را خوانده است.شخصی که تو را در دلش دوست بدارد و با زبانش یاری کند،گویی دو سوم قرآن را خوانده است.فردی که تو را در دلش دوست بدارد و با زبان و دستش یاری کند،گویا قرآن را سراسر خوانده است.

رفتارش با عایشه را می دانید؛چون بر او پیروز شد؛احترامش کرد و وی را با بیست زن از قبیله ی عبدالقیس به مدینه فرستاد.بر سر آنان عمامه گذاشت و شمشیر بر آن ها آویخت.در میانه ی راه،عایشه چنان از حضرت بدگویی کردکه نمی توان آن حرف ها را بازگو کرد!...چون به مدینه رسیدند،زنان عمامه هایشان را فرو افکندند و بدو گفتند:ما زن بودیم.

آن که در جست و جوی چیزی [و هدفی[ باشد،به [تمام]آن یا بخشی از آن می رسد.

سه کار است که انجام آن خجالت ندارد:خدمت میزبان به مهمان؛برخاستن به احترام پدر و مادر و آموزگار خویش؛وحق را باز پس گرفتن،گرچه اندک باشد.

هیچ انسانی شوخی نکند،جز آن که مقداری از خردش را از دهانش پرانده است.

کم خردترین انسان کسی است که گمان کند خردمندترین است.

مردان زیرک کسانی هستند که رازشان را از دوستانشان پنهان می کنند؛دوستانی که هنگام خشم،از آن [سوء] استفاده می کنند.

مجاهدی که بامدادان در راه خدا از خانه بیرون می آید،ارجمند تر از کسی نیست که در جست و جوی [درآمد]مناسب برای همه و فرزندان خویش بامدادان بیرون می رود.

در پی ستایش برآمدم،آن را جز در سخاوت نیافتم.گشاده دست باشید تا ستایشتان کنند.

شادابی و تفریح،غذای روان اند.امام علی علیه السلام نقل می کند:
شبی در مدینه باران فراوانی بارید و آبگیر هایی پدید آمدند.فردا صبح رسول گرامی به من فرمود:بیا به صحرای عقیق برویم و زیبایی آب های جمع شده در گودال ها را تماشا کنیم.همراه ایشان به دشت رفتیم و آبگیرها را تماشا کردیم.

معاویه در دیداری که قیس-پسر سعد-با او داشت درباره ی شخصیت امام علی گفت:
خدا ابالحسن را بیامرزد!او خوش،خندان و بسیار شوخ طبع بود.

شوخ بودن ایشان تا بدان حد بود که روزی سلمان به او گفت:همین کارت باعث شد تا[تا به جای خلیفه ی نخست]چهارمین خلیفه شوی.و دیگران می گفتند:اگر شوخی هایش نبود؛از همه سزاوارتر به خلافت بود.زیرا در دیدگاه آنان،ویژگی یک مدیر برجسته ،تند خویی بود تا مردمان؛بیمناک از وی پیروی کنند.
روزی خلیفه ی اول و دوم،در دو طرف امام با ایشان ره می سپردند.قد حضرت اندکی از آن ها کوتاه تر بود.خلیفه ی دوم به طنز گفت:تو در میان ما مثل حرف نون در واژه ی لنا هستی.
حضرت بی درنگ پاسخ داد:اگر من میان شما نبودم،شما هیچ[=لا] بودید.

هماره مظلوم بوده ام؛از زمانی که مادر مرا زایید.حتی عقیل چشم درد گرفته بود.می گفت اجازه نمی دهم به من نیشتر بزنید،مگر اول علی را نیشتر بزنید؛در حالی که چشمم درد نمی کرد.

هر خونی را که پیامبر صلی الله علیه و آله با شمشیر علی علیه الشلام و دیگران در راه اسلام ریخت،بعد از رحلت او به پای علی گذاشتند و چون نتوانستند از پیامبر انتقام بگیرند،عقده ها و کینه های خود را بر سر وی خالی کردند؛زیرا کسی از او به پیامبر نزدیک تر نبود.در میان عرب جاهلی،این شیوه مرسوم بود که هر گاه کسی از آن ها کشته می شد،از قاتلش انتقام  می گرفتند و اگر قاتل می مرد یا نمی توانستند خون مقتول را از وی بطلبند،از کسی که به او نزدیک تر بود،انتقام می کشیدند.

هر کدام از شما می خواهد جایگاه خودش را نزد آفریدگار بداند،بنگرد هنگام گناه کردن،خداوند در نزد او از چه منزلتی برخوردار است.

از زبان پیامبر گرامی نقل می کرد:وارد بهشت شدم،دیدم بیشتر بهشتیان کسانی هستند که ایام البیض روزه می گیرند.

محبوب ترین آیه در نزد او ،آیه چهل و هشتم از سوره ی نساء بود:ان الله لایغفر ان یشرک به و یغفر ما دون ذلک لمن یشاء.

همانا برای جان هایتان بهایی[بسیار زیاد]است،پس آن ها را جز به بهشت نفروشید.

هیچ عملی به اندازه ی دیدن انسان در حال سجده بر شیطان دشوار نیست.

لغزیدن گه گاه افراد را طبیعی می دانست و می فرمود:اسب رهوار[نیز]گاه می لغزد.

کسی که خود را در معرض تهمت قرار دهد،پس فردی را که به او بدگمان شده سرزنش نکند.

روزگار دو روز است:روزی به نفع تو و روزی به ضرر تو؛پس هرگاه برای توست،شادمانی[بیش از حد]و سرکشی نکن؛و هرگاه به ضرر توست،[آن نیز بگذرد]پس شکیبایی پیشه کن.

کم خردترین نادان کسی است که از دشتام گویی به مردم شادمان شود!

هر چیزی بذری دارد؛و بذر دشمنی،شوخی است.

روزی زره گمشده ی خویش را در دست مردی یهودی دید.فرمود:این زره،مال من است.یهودی انکار کرد و گفت:زره در دست من است؛شما که ادعای مالکیت آن را داری،باید دلیل بیاوری.

چون حضرت شاهدی بر گفتار خود نداشت،شریح،قاضی محکمه ی کوفه،به نفع یهودی حکم صادر کرد.یهودی با مشاهده همسانی امام با دیگر قشرهای جامعه و حتی یک فرد غیر مسلمان در برابر قانون،گفت:
او راست می گوید.زره مال اوست و در جنگ صفین،از اسبی خاکستری رنگ بر زمین افتاد و من برداشتم.مرد،مسلمان شد.امام بدو فرمود:اینک که مسلمان شدی،زره را به تو بخشیدم.

زنان نزد شما،امانت یزدان اند؛پس آنان زیان نرسانید و [در مشکلات]تنهایشان نگذارید.

از هر چیز تازه اش را برگزین و از دوستان،دیرینه ترینشان را.

به دوستت کاملا مهر بورز؛اما اطمینان کامل به او مدار؛او را با خویش یکسان شمار؛اما تمام رازهایت را به او مگو.

شیرین زبانی را از عوامل دوست یابی می شمرد.

شوخی را از عوامل جدایی دوستان از یکدیگر می دانست.

خوب غذا خوردن کسی را در منزل دیگری،نشانه ی علاقه ی مهمان به میزبان می دانست و می فرمود:از مهمانی خوشم می آید که خوب در منزلم غذا می خورد.این کار او [نشانه ی صمیمیت و]باعث شادمانی من می شود.

با کسی همسفر نشو که حقی که تو برایش قایلی،او برایت قایل نیست.

برای [هر] خانه،آبرویی است و آبروی آن،حیاط بزرگ و همسایگان شایسته است؛برای خانه برکتی است و برکت آن جای خوب بودن،وسعت حیاط  و خوش همسایگی همسایگان آن است.









:: موضوعات مرتبط: مذهبی، امیر گل ها(حسین سیدی)
 
  نوشته شده توسط نرجس قاسمی در چهارشنبه 6 فروردین1393

 




 
 
شش سین
 
ماییم و هفت سینی که امسال
شش سین دارد!
چرا که سبزی حضور تو،
در خانه نیست!!!

سال 92 تمام می شود و سالی جدید آغازمی شود،من در سال 92 عزیزی را از دست دادم،پدربزرگم را؛وقتی که رفت فهمیدم پدربزرگ یعنی ستون خانواده،یعنی مفهوم جمع بودن،پدربزرگ یعنی همه ی خانواده،بدون پدربزرگ جمع افراد خانواده بی رنگ است. وقتی پدربزرگم رفت تازه فهمیدم داغ یعنی چه،تازه مفهوم از دست دادن عزیز را فهمیدم.برای پدربزرگم و همه ی آن ها که به منزل ابدی رفتند،همه ی آن ها که راه پر پیچ وخم دنیا،مسیر پر فراز و نشیب آن را طی کردند تا به منزلگاه حقیقی برسند،آرزوی شادمانی می کنم.
و برای همه ی آن ها که ماندند و تک تک خاطراتشان را با عزیز از دست رفته شان مرور کردند،همه ی کسانی که غم از دست رفتن عزیزشان را در قلبشان تا به ابد به همراه خواهند داشت،همه ی کسانی که دوست داشتند سفره ی هفت سینشان سبزی حضور عزیزشان را به همراه داشته باشد،آرزوی صبر می کنم،از خدا می خواهم با نگاهی قلب های درمانده یمان را آرام کند و سال 93 را سالی مبارک برایمان قرار دهد و حالمان را به بهترین حال ها تبدیل کند.
سال نو مبارک



 
  نوشته شده توسط نرجس قاسمی در چهارشنبه 28 اسفند1392

 




 
 
روسری باد را تکان می داد
 


روسری باد را تکان می داد(برگزیده دومین جشنواره بین المللی شعر فجر)
مهدی فرجی
ناشر:فصل پنجم
چاپ سوم:تهران 1392
شمارگان:1100نسخه
طراح جلد:حبیب محمد زاده
قیمت:4500 تومان



می توانی بروی قصه و رویا بشوی
راهی دورترین گوشه ی دنیا بشوی
ساده نگذشتم از این عشق،خودت می دانی
من زمینگیر شدم تا تو،مبادا بشوی
آی!مثل خوره این فکر عذابم می داد
چوب ما را بخوری،ورد زبان ها بشوی
من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم
من که مرداب شدم،کاش تو دریا بشوی
دانه ی برفی و آن قدر ظریفی که فقط
باید از این طرف شیشه تماشا بشوی
گره ی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد
تو خودت خواسته بودی که معما بودی بشوی
در جهانی که پر از وامق و مجنون شده است
می توانی عذرا باشی،لیلا بشوی
می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند
در دل سنگ ترین آدم ها جا بشوی
بعد از این،مرگ نفس های مرا می شمرد
فقط از این نگرانم که تو تنها بشوی



باد در کوچه سخت می بردت توده ی ابر سایبان می شد
ذره ذره بریدی و رفتی مادرت داشت نصف جان می شد
تو که از روزهای رفته ی عمر هیچ طعم خوشی نفهمیدی
عسل زندگی اگر هم بود تا بنوشیش شوکران می شد
خواستی بعد از این خودت باشی پی آزادی دلت رفتی
حیف در چشم تو نشانی ها سمت بیراه را نشان می شد
چادرت رفت تا فراموشی،قد کشیدند کفش هایت،بعد
خوشه های بهاری بدنت آستین آستین عیان می شد
چشمت از پشت شیشه ی دودی خاطرات گذشته را تف کرد
طبع گرم دهاتیت آرام در تب شهریت نهان می شد
چشم هایت به هر چه..باز شدند در حصار مدادهای سیاه
میوه های شکفته ی بدنت طعمه ی چشم عابران می شد
مادرت بعد رفتنت هر روز پای قالی بهار می بارید
پدرت پشت خواب های خودش بیشتر با تو مهربان می شد
در میان غریبه ها حالا سرزمین قشنگ آزادی
چند هکتار از بهشت تو بود؟چند پرواز،آسمان می شد؟
آسمان برف برف می بارید روسری باد را تکان می داد
شب سرد و گرفته ی تهران با تو آغاز داستان می شد



خوب و بد هر چه نوشتند به پای خودمان
انتخابی است که کردیم برای خودمان
این و آن هیچ مهم نیست چه فکری بکنند
 غم نداریم،بزرگ است خدای خودمان
بگذاریم که با فلسفه شان خوش باشند
خودمان آینه هستیم برای خودمان
ما دو رودیم که حالا سر دریا داریم
دو مسافر،یله در آب و هوای خودمان
احتیاجی نیست به در و دشت نداریم اگر
رو به هم باز شود پنجره های خودمان
من و تو با همه ی شهر تفاوت داریم
دیگران را نگذاریم به جای خودمان
درد اگر هست برای دل هم می گوییم
در وجود خودمان است دوای خودمان
دیگران هر چه که گفتند بگویند،بیا
خودمان شعر بخوانیم برای خودمان



کفش هایم کجاست؟می خواهم سر شب راهی سفر بشوم
مدتی بی بهار طی بکنم دو سه پاییز دربدر بشوم
خسته ام از تو،از خودم،از ما؛ما ضمیر بعید زندگی ام
دو نفر انفجار جمعیت است پس چه بهتر که یک نفر بشوم
یک نفر در غبار سر گردان،یک نفر مثل برگ در طوفان
می روم گم می شوم برای خودم،کم برای تو درد سر بشوم
حرف های قشنگ پشت سرم آرزوهای مادر و پدرم
آه خیلی از آن شکسته ترم که عصای غم پدر بشوم
پدرم گفت:دوستت دارم،پس دعا می کنم پدر نشوی
مادرم بیش تر پشیمان که از خدا خواست من پسر بشوم
داستانی شدم که پایانش مثل یک عصر جمعه دلگیر است
نیستم در حدود حوصله ها،پس چه بهتر که مختصر بشوم
دورها قبر کوچکی دارم بی اتاق و حیاط خلوت نیست
گاه گاهی سری بزن نگذار با تو از این غریبه تر بشوم



حیف؛آن ها که بالشان دادم شاخه شاخه پریده اند از من
از رفقیقان راه می پرسی ؟پیشترها بریده اند از من
هرچه دادند زود پس دادم،هر چه را خواستند رو کردم
عشق را در سخاوتم روزی به پشیزی خریده اند از من
کرم هایی که در تن خشکم شادمان می خزند و می لولند
سال ها پیش در بهاری سبز ریشه ها می جویده اند از من
خشکی ام را بهانه می گیرند،که رهایم کنند و در بروند
خودشان نیز خوب می دانند،رگ به رگ خون مکیده اند از من
هر کجا از نفس می افتادند باز سنگ صبورشان بودم
گریه هایی به من فروخته اند،خنده هایی خریده اند از من
محو کردند ردّ پایم را که ندانی کجا گرفتارم
بعد تا هر چه دورتر بشوند سمت دیگر دویده اند از من
چشم ها جور دیگری هستند،حرف ها روی دیگری دارند
وای هر کجا که پا گذاشته اند،قصه ای آفریده اند از من



تو را  صبحی مه  آلود از دل یک خواب آوردم
تنت را ریختم در شیشه ی مهتاب،آوردم
خریدم از پری ها جفت مروارید چشمت را
و از اعماق دریاهای بی پایاب آوردم
خود من یافتم در قصه ها تخم نگاهت را
تو را من کاشتم،من سایه بودم،آب آوردم
بپرس این دست های هرزه ی آماده ی چیدن
کجا بودند وقتی کالی ات را تاب آوردم؟
بریز از خویش زنبیل مرا از خواستن پر کن
برای شاخه هایت یک زمستان خواب آوردم



:: موضوعات مرتبط: مجموعه شعر، روسری باد را تکان می داد(مهدی فرجی)
 
  نوشته شده توسط نرجس قاسمی در جمعه 9 اسفند1392

 




 
 
داستان های نیویورکر
 


داستان های نیویورکر
گردآورنده و ترجمه ی بهار اکبریان
تولید فنی:الناز ایلی
صفحه آرایی:تینا حسامی
چاپ اول زمستان1392
انتشارات مروارید
تیراژ1100
قیمت:105000ریال


یادداشت مترجم
هفته نامه ی فرهنگی– ادبی نیویورکر نخستین شماره ی خود را در 17 فوریه ی سال 1925 میلادی منتشر کرد.از آن زمان تا به حال این نشریه با تکیه بر فرهنگ مردمی،حوادث،جهان  داخل و خارج از کشور آمریکا به خود اختصاص دهد.هفته نامه ی نیویورکر به یکی از مهم ترین و پرثمرترین نشریات زیر بنایی فرهنگ نویسندگان آمریکا تبدیل شده است به طوری که در دوران فعالیت پربار خود توانسته است نویسندگان ارزشمندی چون سلینجر،جان آپدایک،ریموند کارور،شرلی جکسون و...را به دنیای ادبیات معرفی کند.
مجموعه ی حاضر در بردارنده ی دوازده داستان کوتاه،از دوازده نویسنده با ملیت های گوناگون است.تمامی آثار در سال 2012 میلادی در هفته نامه ی نیویورکر به چاپ رسیده است.تازگی و مدرن بودن این داستان ها می تواند بر دیدگاه مخاطبان فارسی زبان تاثیر گذار باشد و علاوه بر آن خوانندگان را با سبک های مختلف داستان نویسی کوتاه آشنا کند.امید است با بهره گیری از سبک مدرن و درعین حال جسورانه ی این نام آوران فرهنگ و ادب،دریچه ای هرچند کوچک به دریای بی کران ادبیات روز ملل برای مخاطبان فارسی زبان گشوده شود.


فهرست
ازدواج غیابی / میل ملوی
ممنون  از بابت آتیش / فرانسیس اسکات فیتز جرالد
مراسم تشخیص هویت/پیتر هسلر
شیدایی / لوری مور
نشانه ها و کنایه های نهان / ولایدیمیر ولادیمیرویچ ناباکوف
پوچی ناب / بن لرنر
جمهوری همبستگی / سم لیپسایت
ناهار / توماس فرانسیس مک گوئن
بده بستان / ریوکا گالکن
هز ارتو/ روبرتوبولانو
خاطره ی دخترکان- سیمپلیکا / جورج ساندرز



خواندن داستان های نیویورکر خیلی عالی بود.سبک های نو داستان نویسی،موضوعات تازه،آشنایی با نویسندگان جدید و سبک مدرن نویسندگی همه وهمه باعث می شود نیویورکر کتابی قابل خواندن باشد به طوری که خود را مجبور نکنی تا با آن ارتباط برقرار کنی یا به زور آن را دوست داشته باشی .سبک داستان ها، فارغ از هر اندیشه شبه روشنفکری است که در بسیاری از داستان های کوتاه باب شده و یا در بسیاری از موارد یک امتیاز برای داستان محسوب می شود.موضوعات مبهم،نپرداختن به قصه ی اصلی و یک پایان نافرجام.یعنی هر چه بیشتر از داستان سر در نیاوری داستان بهتر،مهم تر،جذاب تر است !!!و نوک پیکان اتهام به خواننده است که یا درک خوبی از داستان ندارد ویا اصلا این داستان ها برای خوانندگانی چون آن ها نوشته نشده است...
البته من هم به عنوان یک خواننده بر این باور هستم که داستان کوتاه باید ابهاماتی داشته باشد،به طوری که گاهی برداشت من از یک داستان با برداشت خواهرم از همان داستان متفاوت است؛یا این که نیاز به مطالعه ی بیشتری داشته باشد و یا حتی جست و جو وکسب اطلاعات در مورد موضوع مطرح شده توسط  نویسنده.در مورد پایان داستان ها هم شاید برای من کافی باشد عکسی که نویسنده از داستانش ترسیم کرده است را به طور واضح وشفاف از دید خود ببینم کما این که چند برداشت متفاوت از انتهای یک داستان داشته باشم.
نیویورکر پر است از داستان هایی که می شود راحت با آن ها ارتباط برقرار کرد و یا داستان هایی که برای فهم آن ها به مرور و دقت بیشتری احتیاج دارد.پر از قصه هایی که تو را با تصویر سازی های زیبای نویسنده با دنیای جدیدی آشنا می کند. نیویورکر بهترین کتابی است که تا به حال آن را در بخش داستان های کوتاه مطالعه کرده ام.



ازدواج غیابی
ویلیام پسر لاغر مردنی،دراز،خجالتی و دست وپا چلفتی دبیرستان بود.پیانو زدن تنها کاری بود که از او ساخته بود و به خاطر همین استعدادش،توانسته بود بین بچه های گروه موسیقی مدرسه بر بخورد و به مهمانی های بچه با حال های مدرسه دعوت شود.اگر پیانو زدن نمی دانست هیچ وقت در خودش نمی دید که بتواند با آن آدم ها قاطی شود. همیشه آرزو داشت در آینده فیزیک دان و یا نوازنده پیانو شود.اگرچه تا آن روز هنوز کسی را ندیده بود که واقعا از این دو کار امرار و معاش کرده باشد.استاد موسیقی اش بیوه ی ثروتمند یک کارمند سابق بانک بود در خانه ی مجللش پیانو تدریس می کرد و معلم فیزیکش در واقع مربی کشتی بود.اما ویلیام تخیلاتی دیگر در سر داشت.
در تمرین های گروه موسیقی با دختری به نام برایدی تیلور آشنا شد،دختری با موهای طلایی مجعد که او را به یاد نقاشی از خدایان اسطوره ای می انداخت.چهره ی برایدی معمولی بود ولی موهای خیر کننده داشت؛بینی باریک وکشیده،چشمانی تیره.با صدایی صاف و بی خش.به سبک متزو سوپرانو،آواز های اپرا می خواند و دوست داشت هنر پیشه شود.مادر برایدی وقتی او فقط نه سالش بود دختر و شوهرش را ترک می کند و پدر برایدی،که وکیل بود،به تنهایی برایدی را بزرگ می کند.برایدی اعتماد به نفسش بیش از اندازه بالا بود.از ریاضیات متنفر بود اما بقیه ی درس هایش را خوب می خواند.ویلیام همیشه در مثلثات به او کمک می کرد و مسائل مهم کتاب را هنگام زنگ ناهار،و دقایقی قبل از امتحان ها،برایش توضیح می داد برایدی هم به محض اینکه امتحان تمام می شد با خیال راحت همه را فراموش می کرد.
ویلیام،بر خلاف پسرهای هم سنش،دختری را دوست نداشت.همین مسئله مادرش را نگران کرده بود تا این که یک بار او را به آشپزخانه کشاند،که همیشه از تمیزی برق می زد،و از او خواست بنشیند. بعد از کلی مقدمه چینی گفت؛که او را بدون هیچ قید وشرط و به اندازه ی تمام دنیا دوست دارد و اگر ویلیام مشکلی در زندگی داشته باشد ،حاضر است هر کمکی بکند تا مشکل را به کمک هم حل کنند،واگر حل نشد با پدر ویلیام در میانش بگذارند ، پایان حرف به اینجا رسید که پرسید ند چه مشکلی وجود دارد که ویلیام با دختری دوست نیست؟ مشکل ویلیام این بود که او فقط به شکل نا معقول و عذاب آوری گرفتار عشق برایدی تیلور بود...

شعری از اودن به ذهنش آمد.اگر در عشق تساوی نیست،بگذار آن کس که عاشق تر است من باشم...


مراسم تشخیص هویت
سایه پنج بار آمد و رد شد.هر دور بیشتر از دور قبل طول کشید.مظنون احتمالا خودش را آرام کرده بود،چون دیگر نمی لرزید و نفس هایش طبیعی شده بود.از خودم پرسیدم که شاید تسلیم شده و به خودش گفته هرچه باداباد.اولین باری بود که شاهدی با چنین وسواس کشنده ای صف را بالا و پایین می رفت.بعد از دور پنجم بالاخره سایه ی مخوف ناپدید شد و مامور دیگری به اتاق آمد و اعلام کرد:
شاهد نتوانست مظنون رو درست شناسایی کنه مظنون نفس عمیقی کشید.کارشناس دوباره آمد و پشت سرش دختر موبور بود که چشم هایش از خوشحالی می درخشید.مامور به ما اشاره کرد که دیگر می توانیم برویم.
آن مرد،که قبل تر موهایش بلند بود،با خوشحالی گفت:حالا دیگه آزاده که بره!هر هشت نفر از پله های اداره پایین می رفتیم؛جلسه یک ساعت و نیم طول کشیده بود و هوا تاریک شده بود.کسی یاد سبیل ها نبود.همه داشتند با هم حرف می زدند و هول بودند که زودتر بزنند بیرون.آن مرد،که قبل تر موهایش بلند بود،نخستین کسی بود که از سه تا پله ی آخر،یک مرتبه پرید تو خیابون و مثل بچه ها از هیجان جیغ کشید و دوان دوان در تاریکی شب نا پدید شد.


پوچی ناب
نور خیرکننده ی خورشید کمی حالش را بهتر کرد،وقتی سوار تاکسی شدند،درکش از زمان برگشته بود.اما به خاطر داروها هنوز بین زمین و آسمان معلق بود.ترمز های ناگهانی ماشین مثل این بود که در گهواره ای نشسته و تاب خوران به سمت افق می رود.درد نداشت فقط زبانش هنوز به طرز ناراحت کننده ای بی حس بود و جای زخمش پانسمان شده بود.تمام این مدت لیزا با او صحبت می کرد.ماشین وارد بزرگراه شد،سرش را به سمت لیزا برگرداند و نگاهش کرد،لیزا زیبا بود.بازوهایش را بلند کرده بود تا موهای قهوه ای روشنش را جمع کند. تماشایش کرد.با هر نفس قفسه ی سینه اش به آرامی بالا و پایین می رفت.گردنبند طلایی اش مثل همیشه در گردن خوش ترکیبش آویزان بود.نگاهش از لیزا به خط افق آسمان منتهن چرخید.ساختمان ها همین جور بزرگ تر می شدند و جزئیات شان مشخص تر.نویسنده حرکت ماشین را حس نمی کرد.از روی پل بروکلین که عبور کردند،سیم های برق تلالوی خیره کننده ای داشت.لیزا سعی می کرد صفحه ی نمایشگر پشت صندلی را خاموش کند و زیر لب بد وبیراه می گفت.نویسنده دستش را دراز کرد تا کمکش کند ناگهان از تماس انگشت هایش با شیشه ی نمایشگر حیرت زده شد.حس عجیبی بود.نویسنده موهای لیزا را نوازش کرد،کاری که در تمام مدت شش سال آشنایی شان چند بار بیش تر انجام نداده بود،ولیزا از صمیمیت غیر معمول او قاه قاه خندید.
ناگهان فکری در ذهنش جرقه زد:هیچ کدام را به یاد نخواهم آورد.این چشم انداز بی نظیر و این تجربه ی خارق العاده که از حس لامسه و حرکت دارم،هرگز تا این حد با لیزا احساس نزدیکی نکرده ام.ولی هیچ کدام این ها را بعدا به یاد نخواهم آورد؛چون اثر دارو همه چیز را پاک خواهد کرد و این هاله ی تابناک آسیب پذیر در کسری از ثانیه از خاطرم محو خواهد شد.دلش می خواست تمام آنچه را می دید برای لیزا توصیف کند اما نمی توانست چیزی بگوید.هنوز زبانش حس نداشت که بتواند از لیزا بخواهد چیزهایی را که دارد از خاطرش پاک می شود بعدا به یادش بیندازد.در ناخودآگاهش می دانست لیزا حسابی مسخره اش می کند.از روی پل که رد می شدند به انعکاس غروب آخر اکتبر در آب خیره شد.اشک در چشمانش حلقه زد.اینکه از چیزی که مشاهده می کرد خاطره ای نمی ماند و این که نمی توانست با هیچ زبانی آن را ثبت یا بیان کند باعث شد تا جای ممکن شش هایش را آکنده از هوای اکنون کند تا دست کم آن لحظه را عینا همان جور که بود برای خودش نگه دارد.با خودش فکر کرد شاید تمام خواستنی بودن این درک از اکنون،به فنا پذیری آن است.کمی بعد خود را در آپارتمانش دید.لیزا چند قرص مسکن به او داد.در تخت خواباندش و رفت...


خاطره ی دخترکان – سیمپلیکا
دوازدهم سپتامبر
هنوز نه روز به تولد لیلی مانده است.دلهره دارم.در وضعیت بدی قرار گرفته ام.نباید مهمانی اش بد برگزار شود.
از خود لیلی برای فهرست هدایای مورد قبولش کمک خواستم.امروز که آمدم خانه چشمم خورد به پاکتی که رویش نوشته شده بود«فهرست هدایای مناسب»و داخل آن،بریده هایی از چند کاتولوگ گذاشته شده بود:«درندگان آرمیده»مجسمه های چینی یک جفت یوزپلنگ وحشی بی آزار حداقل وقتی در خوابند بر روی دو بالش تزیینی دست دوز،مواظب باشید،چون این دو جانور ملوس بسیار خطرناکند.یوزپلنگ سمت چپی سیصدوپنجاه دلار و سمت راستی سیصد وبیست و پنج دلار.بعد از آن روی برچسبی نوشته بود:«گزینه ی دوم بابا»«تندیس دخترک قصه گو و خواهر کوچکش»:اثر هنرمند اهل نوادا،دانی،این مجسمه ی تراشیده شده از سنگ ما را می برد به عصر طلایی «قصه گویی»و لحظات زیبایی را در خاطرمان زنده می کند:دویست و هشتاد دلار.
مایوس شدم.چطور دخترکی سیزده ساله ممکن است سلیقه ی پیرزن ها را در انتخاب هدیه داشته باشد،دیگر اینکه اصلا لیلی چرا باید فکر کند سیصد دلار قیمتی مناسب برای هدیه ی تولد است؟وقتی ما بچه بودیم هدیه تولد پیراهنی دست دوز بود،که تازه در خیلی موارد احتیاجش هم نداشتیم.ولی،نمی خواستم دل لیلی رابشکنم یا دوباره و با بی رحمی کم و کاستی های مان را به او یادآوری کنم.خدا می داند،این مسئله تا امروز چقدر او را آزار داده بود.برای پروژه ی «حیاط خانه من»لزلی تورینی عکسی از پل شرقی آورده بود به علاوه ی مطلبی درباره ی سابقه ی دسیمکا (سن،محل تولد،و غیره)«سایر بچه های کلاس »هم همین طور،اما لیلی به توصیه ی من جعبه قرص های ضد بارداری نوزده در چهل سانتی ای به کلاس برده بود که سال پیش برای درست کردن باغچه ای کوچک،در آن تخم سبزیجات کاشته بودیم،اعتراف می کنم اشتباه کردم که به او گفتم جعبه را به مدرسه ببرد!فکر نمی کردم بچه ها متوجه بشوند که آن جعبه چیست،امامعلمشان فهمید وبه آن اشاره کرد،بچه ها بلند هو کردند،معلم فرصت را غنیمت دید تا درباره ی رابطه ی جنسی سالم برای بچه ها توضیح دهد،که هرچند برای کلاس مفید بود ولی لیلی خیلی شرمنده شد.
در مورد تولد ،لیلی گفت ترجیح میدهد جشنی در کار نباشد.پرسیدم برای چی عزیزم؟گفت ،همین طوری،دلیل خاصی ندارد.گفتم:به خاطر حیاطمان؟یا خانه مان؟فکر می کنی اگر خانه مان کوچک و حیاط مان خالی ست،ممکن است جشنت کسل کننده بشود و از همین هم خجالت می کشی؟
یک دفعه زد زیر گریه و گفت،آره بابا....




:: موضوعات مرتبط: داستان کوتاه، داستان های نیویورکر
 
  نوشته شده توسط نرجس قاسمی در جمعه 2 اسفند1392

 




 
 
اجازه می فرمایید گاهی خواب شما را ببینم
 

اجازه می فرمایید گاهی خواب شما را ببینم؟
نشر پوینده
نویسنده : محمد صالح علاء
طرح روی جلد : یاشار صلاحی
نوبت چاپ:اول(1392)
تیراژ :1000 نسخه
قیمت :3500  تومان
پنج داستان،دو روایت:
روزی که من عاشق شدم
تابستان جان است
جلال آباد
از ذائقه ی جغور بغوری تا شرمی گل بهی
پشت پلک تر پاییز
به حجله رفتن زن بیوه
بن بست آینه


وقتی نام محمد صالح علاء را بر روی کتاب دیدم مصمم شدم که کتاب را بخرم.از عنوان کتاب هم خیلی خوشم آمد.در تمام مدتی هم که این کتاب 79 صفحه ای را مطالعه می کردم ،هم از خواندن کتاب لذت می بردم هم همراه شدن با کلمات،عبارات و تعبیرهای کتاب حس خوبی را برایم ایجاد میکرد.از جمله داستان کوتاه هایی که دوستشان داشتم می توانم به ترتیب از بن بست آینه،به حجله رفتن زن بیوه و پشت پلک تر پاییز نام ببرم.جلال آباد و تابستان جان است هم خوب بود.راستش این دو را هم دوست دارم.روزی که من عاشق شدم واقعا عالی بود دوبار یا شاید هم سه بار خواندمش!راستش آدم به محمد صلالح علاء حسودیش می شود که چه طور با همین کلمات معمولی که هر روز بارها و بارها از آن استفاده می کنیم چنین جملات و تعبیرهای نابی می سازد؛ یا شاید هم خوب می داند چطور کلمات مناسب هم را در کنار هم قرار بدهد تا رد پایشان در ذهن مخاطب جا بماند.


روزی که من عاشق شدم:
با مزه آن که روزی که من عاشق شدم،موبایل اختراع نشده بود.و تنها وسیله ی زلف گره بستن با معشوق،کاغذ بود و من همان شب را بارها پاکنویس کردم.می خواستم برایشان نامه ای بنویسم،مقدور نبود.البته در منزل ما همیشه ی خدا کاغذ بود،قلم هم بود،ولی من خودم از فرط هیجان دست هایم را گم کرده بودم که برای نوشتن غیر از کاغذ و قلم باید دستی هم باشد که بنویسد:بسم الله الرحمن الرحیم،من عاشق شده ام.مرا ببخشید،گستاخی کردم و عاشق شما شده ام.می خواهم به وسیله ی این کاغذ از شما اجازه بگیرم.اجازه می فرمایید من گاهی خواب شما را ببینم؟ببخشید دست خودم نیست،آن چشم های محترمتان قلب ما را می لرزاند.


جلال آباد:
شاید یک روز کتابی بنویسم و در آن ثابت کنم که به عکس تصور انسان ها،گاوها گاو نیستند.گاوها شخصیت پیچیده ای دارند.برخی احساساتی،گوشه گیر،خجالتی و فروتن اند؛برخی ریاست طلب،پرخاش گر و زود رنج اند.اندام بزرگی دارند،ولی بسیار مهربان،متین و بی آزارند.گاوها اغلب بیماری قلبی دارند،و آن تنها به خاطر جثه ی بزرگشان نیست،به خاطر رنج هایی است که در طول زندگی می کشند.از نظر عاطفی پیچیده اند؛ماده هایشان مادران خوبی هستند؛نه ماه باردارند و فرزندانشان را تا یک سالگی شیر می دهند ومراقبت می کنند.مهارت های زندگی می آموزانند،هم به ما شیر می دهند و هم به بچه هایشان.برای همین بیشتر گاوها دچار کمبود کلسیم هستند؛...آن ها یک سره نشخوار می کنند و من کنارشان می نشینم و مینویسم:خورشید جان،امان از این بی تو گذشتن ها؛وقتی از شما دورم،برف های درونم آغاز می شود.کاش می توانستید درباره تان چه فکر می کنم.من برای دیدن شما همه ی درها را زده ام.عاشقی خوب است؛زندگی حلال کسانی که عاشق اند.من خجالتی ام و هنوز نمی دانم اسم تان را چگونه تلفظ کنم.ای کاش عشق،خود لب و دهان داشت.


تابستان جان است:
همه خیال می کنند بعد از بهار خود به خود تابستان است.نمیدانند که تابستان ها فقط به دعای مادر من می آیند.می آیند تا فصول منجمد ما را آب کند.پدرم درس نخوانده ولی حرف هایش معنی دارند.تابستان که می رسد،می خندد و میگوید:زمستان زیر کرسی،تابستان تندرستی .من خودم عاشق تابستان ام،یکی چون بوی پدرم را می دهد...


پشت پلک ترپاییز:
عدالت نصف کردن سیب نیست،عدالت این است که نصف سیب سرخ تر را به دیگری بدهی و شادی ای که با دیگران قسمت نشود،پایدار نیست.


بن بست آینه:
دلم می خواهد تا سرویسمان برسد،همین جا پشت پنجره باشم،بیشتر با همسرم حرف بزنم.این همه روز خانه نیستم،هر دفعه هم که بر می گردم همین که از اطلسی می پیچم توی آینه،نگاهم به بالاست.همیشه پیش از آن که برسم ،همسرم می رود پشت پنجره ی بالای در،منتظرم می ایستد.من هم چمدان را می گذارم زمین و برایش دست تکان می دهم؛او می خندد و به دو می آید پایین در خانه را برایم باز می کند.این خانه را پدرهمسرم خودش ساخته،مامور شهربانی بود؛عصرها آینه کاری می کرد.خانه ی ما را هم با در آمد تزئینات ساخته.او را استوار تزئینی صدا می زده اند.اسم این کوچه را هم به خاطر او بن بست آینه گذاشته اند.من همسرم را پیش از آن که ببینم،انتخاب کردم.گفتند:دو تا خواهرن،یکی نیره یکی نسرین.هیچ وکدام را ندیده بودم،اما از روی اسم گفتم نسرین.بعدها فهمیدم حضور هیچ کس در زندگی ما اتفاقی نیست.نمی دانم اگر او نبود من در این دنیا چه کار می کردم؟ما بیشتر حرفهایمان را در آخرین لحظه ها می زنیم،موقعی که پشت این پنجره منتظر سرویس ایستاده ام.باور کردنی نیست،اما من پشت این پنجره که می ایستم وبا نسرین  حرف می زنم دیگر زبانم نمی گیرد.ما بچه نداریم،خودمان دو نفریم؛او هم مثل من تنهایی را دوست دارد و ار تنهایی مان مواظبت می کند...






:: موضوعات مرتبط: داستان کوتاه، اجازه می فرمایید گاهی خواب شما را ببینم
 
  نوشته شده توسط نرجس قاسمی در دوشنبه 21 بهمن1392

 




 
 
مهمان مامان
 


مهمان مامان
هوشنگ مرادی کرمانی
چاپ یازدهم : تهران،1392
تعداد : 1000 نسخه
لیتو گرافی : غزال
چاپ : اکسیر
نشر : نی
قیمت : 4600 تومان


مهمان مامان داستان بلند هوشنگ مرادی کرمانی کاملا قصه گو ،بی تکلف،سلیس و ساده و روان است.خواندن چند خط اول از داستان خواننده را به خواندن ادامه ی داستان ترغیب می کند بدون آن که خستگی در پی داشته باشد.داریوش مهرجویی براساس این داستان فیلم کمدی مهمان مامان را ساخته است که ماجرا ها و شخصیت هایی به داستان اضافه کرده است.

خدا کریم است

جلوی پسر خاله و عروس بشقاب تخمه بود و توی شیرینی خوری شیرینی های تری که خودشان آورده بودند.بهاره سر خود شیرینی ها را گذاشته بود تو شیرینی خوری و آورده بود:
-    می خواستیم شیرینی بخریم.فکر کردیم این دور و برها شیرینی خوب نیست که قابل عروس خانم باشد.بابام دیر آمد و گرنه می رفت از خیابان های بالا شیرینی می خرید.دیدید چه قنادی هایی آن بالاهاهست!
-    ماشاءالله چه سروزبانی داری،چه تعارف هایی بلدی!ما با این سن و سال از این چیزها بلد نیستیم.
-    استادش مامانش است.مامان کو؟
-    تو حیاط با همسایه ها حرف می زند و کارهایی هم می کند.
پسرخاله بلند شد:
-    خاله جان به زحمت افتاد.خاله جان،خاله جان!تو را خدا نمی خواهد زحمت بکشی.یک چیز مختصر و ساده می خوریم.ما که غریبه نیستیم.
عروس آمد تو حیاط:
-    راست می گوید خاله جان.خودتان را به زحمت نیندازید.کاری دارید؟می خواهید بیایم کمکتان؟
-    دیگه چی!خدا مرگم بدهد عروس خانم،عروس خانم،چه حرفها می زنی.همینم مانده که یک دفعه آمدی خانه ما بکشمت به کار.تو چه قدر با معرفت و دانایی!معلوم می شود که مامانت خانم خانه بوده و تو زیر دست او بزرگ شدی،وچیز یاد گرفتی.آفرین به آن مادر.
عروس خم شد که سیب زمینی ها را از توی پاکت در آورد.مادر پرید و مچ دستش را گرفت:
-    اگر دست به این ها بزنی ناراحت می شوم.عروس گلم برو بشین تو اتاق بغل دست شوهرت.خدا عمری به همسایه ها بدهد،نمی گذارند دست تنها باشم.بهاره!بهاره کجایی؟بیا این خانم را ببر تو اتاق نمی گذارند ما کارمان را بکنیم.
بهاره آمد و دست عروس را گرفت و کشید و برد تو اتاق.عروس گفت:
-    آخر،مامانت گناه که نکرده این موقع شب شام درست کند.آن هم دست تنها.
-    دست تنها نیست.
مادر نشست کناردیوار،سرش گیج رفته بود،دست گرفت به دیوار و نشست.«حالا چه کار کنم؟»چرا این کار را کردی مرد!کو گوشتم،کو مرغم،کو وسیله ی پخت و پزم؟...






:: موضوعات مرتبط: رمان، مهمان مامان (هوشنگ مرادی کرمانی)
 
  نوشته شده توسط نرجس قاسمی در جمعه 18 بهمن1392

 




 
 
چطور یک دختر باید زنده بماند؟
 


چطور یک دختر باید زنده بماند؟
نویسنده:برنادت کاستا-پراد،امانوئول ریگون
تصویرگر:ژاگ ازم
مترجم:محمود بهفروزی
ویراستار:رامین مولایی
شمارگان:2000 نسخه
نوبت چاپ:نهم 1391
قیمت:5500تومان
مشخصات نشر:تهران:ایران بان

روان شناس
یادم می آید وقتی در همین سنین بودم،چندتایی از موارد مطرح شده در این کتاب برای خودم هم سوال شده بود اما نمی توانستم آن ها را با کسی در میان بگذارم؛و حالا بعد از شانزده سال مشاوره با کودکان و نوجوانان می بینم که همه ی سوال های نقل شده در این کتاب،پرسش هایی هستند که نه تنها در ذهن من که در ذهن بسیاری از نوجوانان وجود دارد.کاش آن موقع،من هم می توانستم چنین کتابی را بخوانم.

مقدمه
وقتی آدم دختر باشد،خیلی عالی است!
تو در حال رشد جلوه های تازه ای از زندگی را کشف می کنی.روابطت با دیگران عوض می شود.گاهی بیش تر یار و مدد کار مادرت هستی،گاهی با همکلاسی هایت بیش تر صمیمی می شوی و البته گاهی هم مورد توجه پسرها...
دلت می خواهد خیلی کارها بکنی. نقشه هایی می کشی،به خصوص از خودت می پرسی می خواهی چه جور خانمی بشوی...ولی دختر بودن همیشه هم به این آسانی نیست...

هیچکس به حریم خصوصی من احترام نمی گذارد!

حق داری غرولند کنی.این درست نیست.باید حرفت را بفهمانی...
تو در حال پشت سر گذاشتن دوران کودکی هستی و بیش تر از گذشته،احتیاج داری با خودت خلوت کنی.اما برای اطرافیانت،این یک خواسته و احتیاج جدید است و به همین دلیل درک آن برای شان کمی سخت است.آن ها احساس می کنند،تو ناگهان همه ی خانواده را کنار گذاشته ای.البته اشتباه می کنند چون تو فقط میل داری کمی از آن ها فاصله بگیری.اگر فقط برادران و خواهرانت تو را راحت نمی گذارند،کار ساده تر است چون پدر و مادرت آماده اند به کمک تو بیایند ولی اگر پای خودشان در میان باشد،آن قدر ها کار آسانی نیست...خب معلوم است:بسیاری از پدر و مادرها فکر می کنند،حق دارند از همه چیز بچه هایشان سر در بیاورند چون هر چه باشد آن ها بچه های شان هستند!در حالی که در زندگی چیزهایی وجود دارد که افراد می خواهند نزد خودشان نگه دارند،صندوقچه ی اسرار که می گویند همین است.هر کسی احتیاج به یک خلوتگاه دارد،چه آدم بزرگ باشد و چه بچه...

حالا نوبت توست!
فهرستی از آن چه می خواهی افراد خانواده ات رعایت کنند،بنویس و بدون رو در بایستی روی در اتاقت آویزان کن:
می خواهم تنها به حمام بروم،می خواهم کسی مزاحمم نشود تا تکالیف مدرسه ام را انجام دهم(پدر و مادرت با این یکی خیلی موافقند).می خواهم حق داشته باشم،همکلاسی هایم را به اتااقم دعوت کنم و کسی مزاحمم نشود(که البته کمی مشکل تر پذیرفته می شود).می خواهم...بقیه اش را خودت تمام کن!

حالا نوبت توست!
این که بخواهی کسی در نزده وارد اتاقت نشود،کم ترین خواسته ی هر بچه ای است.ولی متوجه باش!تو در بیابان که زندگی نمی کنی!پدر و مادرت حق دارند،پس از در زدن وارد اتاقت بشوند(البته وفتی بگویی بفرمایید...)در سن و سال تو طبیعی است که آن ها بخواهند آگاه شوند با چه کسانی رفت و آمد می کنی یا تنهایی چه کار می کنی.میل به داشتن خلوتگاهی برای خود را با آزادی مطلق و بی بند و باری اشتباه نگیر.


پدر و مادرم دوست ندارند من آرایش کنم


حتما پدر و مادرت می ترسند تو بزرگ تر از سن واقعی ات به نظر بیایی این کار برای ناراحت کردن تو نیست برای محافظت از توست...

خودت را جای آن ها بگذار!همین چند ماه پیش بود که می خواستی برای جشن مدرسه آرایش خاله سوسکه را داشته باشی و حالا ناگهان می خواهی برای رفتن به مدرسه ماتیک به لب هایت بمالی!آن ها کمی نگرانند...و تو،تو چرا ناگهان هوس کردی آرایش کنی؟احساس می کنی داری به یک دوشیزه خانم تبدیل می شوی و برای زودتر رسیدن قدمی بلند تر بر میداری.شاید هم می خواهی شبیه مادر یا خواهر بزرگت بشوی...این طبیعی است که انسان بخواهد بزرگ شود و حالا :آرایش ظاهر تو را عوض می کند و حالت دختری شانزده ساله را به تو می دهد،در حالی که دوازده سال بیش تر نداری. ممکن است نگاه هایی را به سمت خود جلب کنی که چندان خوشاین نباشد.حالا جلب توجه در مدرسه یا خیابان هیچی.آرایش کردن غالبا به معنای اعلام سن و سال  است که سن واقعی شخص نیست.فکر می کنی با یک کیلو آرد و سرخاب و سفیدابت،خیلی خوشگل تر می شوی و پسر ها برایت سر و دست می شکنند؟اصلا مطمئن نباش...

حالا نوبت توست!
اول از آن ها بپرس،آیا می توانی برای موقعیت های استثنایی(جشن تولد،عروسی و...)و نه برای رفتن به مدرسه کمی آرایش کنی؟
حالا نوبت توست!
آرایشی نه چندان توی چشم خور،برای خود انتخاب کن،برای آن که اطرافیانت کم کم به چهره ی جدبد تو عادت کنند:روژ لبی بی رنگ و کمی هم روژگونه تا طبیعی به نظر بیایی،نه روژ لبی قرمز آتشی با ریمل سیاه.البته قاعده آرایش و اساس هم همین است:زیبا شدن بدون لو دادن کارهایی که برای رسیدن به آن صورت گرفته است!



:: موضوعات مرتبط: روانشناسی، چطور باید یک دختر زنده بماند؟(امانوئل ریگون)
 
  نوشته شده توسط نرجس قاسمی در پنجشنبه 10 بهمن1392

 




 
 
مطالب پیشین
 
 

.............. مطالب قدیمی‌تر >>
 

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by hodhod2012
This Template  By Theme-Designer.Com

 
 

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک

آرشیو مطالب
عناوین مطالب وبلاگ
لينك rss
طراح قالب

 

.:: About ::.

برخی کتاب ها،با تمامی بزرگی،
حرفی برای گفتن ندارند.
اما برخی از آن ها،حتی در چند
صفحه ی کوچک حرف های بزرگ و
ماندگار برای گفتن دارند.
برخی از کتاب ها،
در همان بدو تولد می میرند و
هرگز به چشم نمی آیند.
برخی دیگر،تا دنیا
دنیاست،
جاودانه می مانند.

.:: Categories ::.

رمان
مجموعه شعر
مذهبی
روانشناسی
شعر
طنز
داستان کوتاه
بابا لنگ دراز (جین وبستر)
یک مشت آسمان (حسنا محمد زاده)
یک فنجان چای سرد(طلا نژاد حسن)
چرا بعضی خود کشی می کنند؟( سید مهدی حسن زاده)
پاهایم کوتاه است(سپیده نازیار)
مشق های بلا تکلیف(عبدالحسین انصاری)
همنام گل های بهاری(حسین سیدی)
کنار پله ی تاریک وچند غزل برای زنم(حسین صفا)
عطر سنبل عطر کاج(فیروزه جزایری دوما)
بفرمایید بنشینید صندلی عزیز(اکبر اکسیر)
دشمن عزیز( جین وبستر)
پیشامد(کاظم بهمنی)
قصه های امیر علی1(امیر علی نبویان)
سری که درد...می کند(سید مهدی شجاعی)
اگه تو بمیری(محمد رضا گودرزی)
همسر دوست داشتنی(مهدی خدّامیان آرانی)
فانیفست(محمد رضا ستوده)
منم که می گذری(مهدی فرجی)
حالیوود(امید مهدی نژاد)
خانمی که شما باشید(حامد عسکری)
یاسین مشکل گشای مشکلات(محسن شکری پینوندی)
آیین زندگی(سید مهدی شجاعی)
نامحرمانه(حسین زحمتکش)
به زانو در نیا(محمد رضا گودرزی)
باقی قضایا(عبدالله مقدمی)
گیلاس آبی II & I (میلاد تهرانی)
گیلاس آبی 3 و 4 (میلاد تهرانی)
آفتاب در حجاب (سید مهدی شجاعی)
آمریکا (فرانتس کافکا)
قصه های امیر علی 2(امیر علی نبویان)
ساراییسم (سید احمد حسینی )
چطور باید یک دختر زنده بماند؟(امانوئل ریگون)
مهمان مامان (هوشنگ مرادی کرمانی)
اجازه می فرمایید گاهی خواب شما را ببینم
داستان های نیویورکر
روسری باد را تکان می داد(مهدی فرجی)
امیر گل ها(حسین سیدی)
پسته ی لال سکوت دندان شکن است (اکبر اکسیر)
ملخ های حاصلخیز(اکبر اکسیر)

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ
استخاره
کاظم بهمنی
حامد عسکری
یغما گلرویی
سید مهدی شجاعی
مهدی رحیمی
سید محمد رضا شرافت
معرفی کتاب
چپق خان
محقق جوان
امام هشتم
مرگ دنباله دار
مجتبی سپید
وَ لَـیِّنْ قَـلْبی لِـوَلیِّ اَمْرک
قلب قلم
انجمن شعر معاصر

.:: Others ::.



.:: Archive ::.

فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
ادامه ی آرشیو ماهانه